فریبکار

 

519173_740

 

 

دو پیرمرد که یکی قد بلند و قوی هیکل و دیگری خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود ، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند . اولی گفت : به مقدار ده قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند ، اما اکنون که توانایی ادا کردن دین خویش را دارد آن را به تاخیر می اندازد و ادعا می کند طلب من را داده است . حضرت قاضی از شما تقاضا دارم وی را سوگند دهید که آیا بدهکاری خود را داده است یا نه ؟ چنان چه قسم یاد کرد ، من دیگر حرفی ندارم . دومی گفت : من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ، ولی بدهی ام را ادا کرده ام و برای قسم خوردن ، آماده هستم .
قاضی گفت : دست راست خود را بلند کن و قسم بخور .
پیرمرد : یک دست که سهل است هر دو دست را بلند می کنم . سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت : به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص داده ام و اگر بار دیگر از من مطالبه کند از روی فراموشکاری و نا آگاهی است . قاضی به طلبکار گفت : اکنون چه می گویی ؟ او در جواب گفت : من میدانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند . شاید من فراموش کرده باشم . امیدوارم حقیقت آشکار شود . قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد . پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت . در این موقع ، قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد . قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی آن را نگاه کرد و بدنه آن را تراشید . ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است . به طلبکار گفت : بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد ، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ، ولی من از او زیرک تر هستم .
برگرفته ازکتاب پندهای قند پهلو
مهندس حسین شکریز


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>